باید منو پیدا کنم!

این روزها خیلی شکننده شدم! اصلا دنبال بهونه می گردم بشکنم! حساس و نامهربون شدم ! و اشک برای اومدن دیگه ازم اجازه نمیگیره! دچار نوعی فوبیا شدم گویا! از همه چی می ترسم و تو هر چیز ناشناخته ای دنبال چیزی برای ترسیدن می گردم! از هر موقعیت علی القاعده خوشایندی که قراره برام بیفته میترسم ! موجود شیطانی پلیدی تو ذهنم نشسته و مدام تو سرم صدا می کنه که خراب میشه ! درست نمیشه !

چند روز پیش دوستی پیامک داد که چقدر عوض شدی و تغییراتت خیلی محسوسه و دلم برای اون قبلی تنگ شده !

و دیدم راست میگه ! خنده و لبخند که روزی جزء جدایی ناپذیر صورتم بود ، چند وقته که گم شده! و با گم شدنش ، خودم رو گم کردم!

آرامشی که بعضی ها ازش تعبیر به بی خیالی می کردند ، چند وقتیه از وجودم کوچ کرده و جاشو به یه نگرانی و اضطراب داده!

شاید دلیل اینهمه ناخوشایندی ، تغییر وضعیت خودخواسته و ناخواسته ای باشه که برای خودم پیش آوردم!

خدایی بود که تو بغلش بودم حرف میزدم و میشنید ، آروم میشدم ! اما هیچی نمی گفت ! و این سکوت یواش یواش خسته ام کرد و شک کردم که میبینه و میشنوه و آروم می کنه ! و . . . حرف زدن رو قطع کردم و ... آرامش تموم شد!

منتظر موندم خودش صدام کنه ! خودش نازمو بکشه ! خودش بگه خب ! چرا حرف نمی زنی؟ ... اما خبری نشد! انگار این ماجرا از اول هم توهم بوده! 

اگه توهم هم بوده ، توهم خوبی بود ! باید دوباره برم سراغش ! مثل بچه های تخس و سرتق ! به زور خودم رو بندازم تو بغلش ! براش حرف بزنم و توهم کنم داره گوش می کنه و خیال کنم داره دستشو رو سرم میکشه و دوباره لبخند رو پیدا کنم و دوباره آرامش گمشده مو پیدا کنم ! دوباره باید پیدا بشم! 

/ 0 نظر / 7 بازدید