به نفسی انت

دیشب که طبق معمول این چند شب،  تا ساعت سه ، سه و نیم صبح بیدار بودم و کتاب می خوندم (شرح اسم) ،  یه پشه ای مدام دور و برم می پلکید و من چندبار کتاب رو رها و با چشم پشه ی مزاحم رو دنبال می کردم تا وقتی به دسترسم می رسه بگیرمش ! چندین و چند بار ، در کمینش نشستم ، ولی دریغ از نتیجه ! و هر بار به دستهام نگاه می کردم ، جز باد نصیبی نداشتند! و لابد پشه ی پیروز به ریش نداشته ام میخندید که با هیکلی میلیونها برابر اون ، اینطور درمانده شده بودم!نیشخند

من ! آدمی با اینهمه اهن و تلوپ ، با اینهمه منم منم! از گرفتن یه پشه ی کوچیک عاجز بودم! 

راستی ، آدمی با این همه عجز و ناتوانی ! به چی خودش اینقدر مغروره ؟!!!! سوال

پ ن: 

کتاب شرح اسم ، چکیده و خلاصه ای از زندگینامه ی آقاست ! الان که رسیدم به اتفاقات سالهای 53 ، سالهای زندانی شدن و شکنجه ی آقا تو کمیته ی مشترک ضد خرابکاری!  تحمل خوندن شکنجه ها و اذیت هایی که آقاجانم کشیده رو ندارم ، اشک هام خطوط کتاب رو تار می کنن! الهی بمیرم ! چطور با اون ضعف بدنی و ناراحتی معده ، اونهمه وحشیگری رو تحمل کردن؟! طوری که بعد از یکی از اون بازجویی های خونین! وقتی به سلول برگشتن ، همسلولی ها، تنها از صداشون شناختنشون!

یه جایی از کتاب آقا گفته :

"روزهای سختی را در سلول سپری کردم که گرانی آنها را جز کسانی که طعم آن را چشیده اند درک نمی کنند ...شکنجه روحی و جسمی غذای روزان و شبان ما بود . .."

"گذران یک ماه در سلول انفرادی مساوی با یک سال در زندان عمومی است؛ اما در اینجا می گویم ، یک روز بازجویی مساوی با گذران یک سال در سلول انفرادی است."


/ 0 نظر / 10 بازدید